|

سالهاست كه من كلاس اولم و سالهاست كه مي خوانم : شب بود ، ماه پشت ابر بود ... چه وقت از پشت ابر
بيرون مي آيي ماه شب چهارده ؟ كدام يك از شبهاي ماست كه با آمدنت نقره باران شود ؟
چه وقت به درس بعدي مي رسيم ؟
آن مرد با اسب آمد .
كوهي از خرد و توانايي بر كمر اسب سنگيني مي كند . اسب ، آرام و راحت گام بر مي دارد .
زمين در قبضه بادهاي هرزه گرد مانده است . چه وقت آن اسب سر مي رسد تا شاعرانگي زمين را شاهد باشيم ؟
ولب ها فرياد مي زنند : آن مرد ، سبد دارد .
آن مرد با سبدي پُر ، از كنار ما عبور خواهد كرد و تمام رازهاي هستي را براي ما فاش خواهد نمود . فواره
رازها از سبدش سر خواهند كشيد . چه قدر راز ! چه قدر شعر ! شعرهاي سپيد او دنيا را روشن خواهند كرد .
چه سالهايي كه در كلاف رازها سر درگم مانده ايم .
و چه سال هايي كه در كلاس اول درجا زده ايم تا بلكه تو برسي و ما كتاب ها را ورق بزنيم . سر گردانيم
اي شيرين تر از همه سيب هاي سرخ !
چرا نمي آيي تا سيب دلت را بو كنيم ؟

|