|
از مرگ نيلوفر وياس خاطره ای کوچک برايم مانده است . خاطره ای از گل وبوسه
خاطره ای از تنهايی دل و غربت ستاره ،نمی دانم چرا ؟!!
نمی دانم چگونه توصيف کنم غم دل رُز را ، از کدام احساس بی ثمر بيد دم زنم ، از
کدام خاطره ی شيرين عشق پرستو بگويم ؟
ای کاش من هم مرغ عشقی يا که شايد قوی سفيدی بودم ، ای کاش می شد تا آخر
عمرمانند بوته ای خاردر کوير خشک زير گرمای خورشيد زندگی می کردم بی آنکه
بدانم آيا خاری که از خم زبون من بر دل کوير نشسته درد هم دارد يا که نه ؟
ای کاش می شد همراه کبوتران از اين ديارکوچ کرد ، ای کاش می شد همچون موج
خروشان دريا خود را از ظلم اين روزگار بر صخره ها بکوبم ، ای کاش می شد
زير نمنم باران تا خود صبح قدم زد ، ای کاش می شد غروب خورشيد را از 10 قدمی
آن ديد ، ای کاش می شد همچون پروانه در دل آتش شمع می نشستم ،
ای کاش من هم می توانستم عشق را تجربه کنم ، ای کاش من نيز همچون
مرغ عشق در دل عشق جای می گرفتم ، ای کاش می شد همچون قوی از
دوری يار دق کرد و مرد .
ای کاش می شد همچون نيلوفر در دل مرداب عشق جان داد ، ای کاش می شد
همچون ياس عطر تن خود را به تو هديه کنم .
ای کاش ..... .
ای کاش ، ای کاشها به حقيقت می پيوست و ای کاشی باقی نمی ماند .
ای کاش ای کاشها نبود
ای کاش ثانيه ها را طاقت ماندن بود ، ای کاش لحظه ها را باکی نبود
ای کاش لحظه ی آشنايی سخت و لحظه خداحافظی آسان بود .

در فراسوی نگاهت عالمی پنهان است و در آن عالم نهان عشقی در صدف فکر
نهفته است ، من از دوری آن گل محضونم ، محضونم اما چاره ای جز سکوت ندارم .
دست روزگار اين چرخ و فلک زندگی را به ميل خود می چرخاند و جز سکوت
چيزی سهم ما نيست .
همراه اين غم و دلتنگی بدان آنکه شانه ای مرهم هق هق اين دل باشد آسمان
چشمانم هر شب باران ناله سر می دهد .
غم دل از بی همنفسی نيست ، از بی همسفری نيست از ظلم اين زمانه است .
ای کاش لحظه ی آشنايی سخت و لحظه خداحافظی آسان بود .

|