شايد آن روز كه سهراب نوشت: ‹‹تا شقايق هست زندگي بايد كرد››
خبر از دل پردرد گل ياس نداشت،
بايد اين طور نوشت:
هر گلي هم باشي، چه شقايق، چه گل پيچك و ياس،
تا نيايد مهدي‹‹عج››، زندگي دشوار است.
درتمنای نگـــــــــــــاهت بی قرارم تابیایی
من عبورلحظه هارامی شمـــــــارم تابیایی
صبح یک آیینه برمنبرزچشمــان تومی گفت
تاظـهـــورچـشـم توچـشـم انتظــارم تابیایی
سرشماری کن تودرآدینه ازگل هـــــای پرپر
هم دعابالاله های بی شمـــــــــارم تابیایی
درمسیرت جانفشــــانم گل بکــــارم تابیایی
صبحدم باعشق دست یاعلی دادم که هرگز
لحظه ای چشم ازشقـــــایق برندارم تابیایی

دوباره جمعه آمد و باز هم نیامدی . آقا جان! پس وفای به عهد چه می شود؟ کمی هوای دل ما را هم داشته باش. آخر تا کی؟ بی حرمتی ها، بی عدالتی ها، بی توجهی ها و بی دینی ها مانند بغض در گلویمان جا خوش کرده و دَم نمی زنیم. گویی هر قدر بیش تر کشف و اختراع می کنیم، جاهل تر می شویم. آخر از کجای این دنیا شکایت کنیم؟ ظلم از در و دیوار و سر و رویمان می بارد. نمی خواهی بیایی؟ انگار تمام دنیا، در و دیوار، انسان و حیوان، ماه و ستاره، شب و روز دست به دامانت شده اند. انگار تمام دنیا با هم اللهم عجل لولیک الفرج می گویند.
دلمان تنگ است، دیگر طاقت دوری نداریم. آقا جان می شنوی؟ دیگر تحمل هیچ چیز را نداریم. فقط تو را می خواهیم، تو را. پس این منجی عالم بشریت کی می خواهد بیاید!
عصر، عصر مرگ است؛ مرگ عاطفه، مرگ عشق، مرگ امید. دیگر کار از دعا و اشک و ناله گذشته و این ها کفایت نمی کنند. دیگر حتی این دل نوشته ها هم راه به جایی نمی برند و تنها گره گشای معما تویی.
پس بیا ای گره گشای معماهای بزرگ.





