تبليغاتX
·▪•●شهر زیبای من انار·▪•● - الهی.......

وقتي باور بودن در ذهن خسته ام جايي براي بودن ندارد؛

 وقتي گناه مثل ريسماني گردن آويز روح پاك و انساني ام شده است؛

با كلمه مقدس عشق قلبم را دار مي زنند؛ زندگي مثل بن بستي همه ي هستي ام را در يك لحظه

به نيستي مي رساند.

چشمان اشك آلودم را مي گشايم مؤذن اذان مي گويد و خورشيد در پس شهر به اميد سپيده است.

با خود مي گويم: او مرا مي خواند؛

به رسم بندگي آب را در سياهي جسم و روحم محو مي كنم و به سوي تو مي آيم...

احساس زندگي در وجودم زنده مي شود و با اميد به سويت پر مي گشايم. ستايشت مي كنم ،

 به ركوع مي روم در مقابل اين همه عظمت گل هاي بنفشه ي كنار باغچه ركوع مي كنند.

سر به سجده كه مي گذارم حس قلبي دوباره در درونم زنده مي شود و آرامش وجودم را فرا مي

گيرد....

                   

 

      

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:19 توسط اميرعلي| |