وقتی از همه دوری...
وقتی تمام دلخوشی ات مرور خاطراتی می شه که گذشته ...
وقتی از تکرار شدن بعضی از کلمه ها بیزار می شی اما هر روز هزار بار توی ذهنت تکرار می شه...
وقتی توی روزهای دور دنبال یه ردپا می گردی که آروم از کنارت گذشت و تو ندیدی ...
وقتی تمام لحظه ها برات مثل همیشه می گذره...
وقتی توی تمام خدا خدا کردنهات دلتنگ می شی و خدا می مونه و یه دنیا بغضی که باز سر سجده رها شده...
وقتی از خودت ...
وقتی از آدمها...
وقتی از صداقتهای نخ نما شده و رفاقتهای دو روزه ...
وقتی از تعبیر تلخ محبت ...
وقتی از تمام نگاهها و تمام خنده ها و اشکها....
حتی وقتی مثل حالا فعل جمله هاتو گم می کنی....
دیگه حرفی باقی نمی مونه ...
جز "هیچ" ...
هیچ جز اینکه باز بگی "این نیز بگذرد" و دلخوش کنی به گذشتنها و گذشتنها و گذشتنها!
و تنها خدا می دونه که ایستگاه آخر این گذشتنها کجاست...؟







