|
خيس باران خيس عشق ......
در بي چتري روزهاي نداري اشك هايم را گم كرده ام
و حيران روزهاي هفته را مي جويم.
گداياني نابينا در فواصلي مساوي بر امتداد يك خط چون نقطه هاي بي هويت بر پياده روها بساط گريه
گسترده اند
و با انگشت پنج شنبه اي را به من نشان مي دهند و مي گويند:
آنجا گريه را به رايگان مي فروشند ..........
ولي مگر گريه فروختني ست ؟ اشك مگر خريدني ست؟..................
..
....
.......

|