|
روزگار غریب شده و من غریب تر... کدام لحظه ی این راه ، اندیشه ی امروز را در خواب می دیدم؟؟ انگار
زمان و زمین ، با آدمکان دو پای سرگردان بر آن ، همگی بی رحمانه شتاب گرفته اند ... و من همچنان در
ابتدای درک زندگی بیشتر جا می مانم ... مرا در زمان جا گذاشتند ... دل بی تاب پر تبم در تمنای کدام
مفهوم داغ این ، وادی زندگی نام، می سوزد و زمان را با حسرت بدرقه می کند؟؟ نگاه توست که این
روزها تنها انگیزه ی بودن و جدال نابرابرم در ماندن است ... من هرگز طلوع خورشید را تجربه نکرده ام ...
نه ... نه اینکه خورشید طلوع نکرد یا من هرگز ندیده ام طلوعش را ... نه ... دردم این است که خورشید
هرگز تنها برای من طلوع نکرده است ... چه خودخواهانه !!! ... شاید بهمین خاطر است که از میان
تمامی حسهای زندگی ، حس چشمانت را برای زندگی انتخاب کردم ... آری من خودخواهم ...

|